نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
از فرج وگشایش و رحمت خدا مایوس نشوید که تنها کافران از رحمت خدا مایوس میشوند
یوسف 12 ایه 87
امام مهدی عج
خداوندا وعده هایی را که به من دادی تحقق بخش ...و فرج مرا زود برسان و به من قدرت ونصرت ببخشای و فتح بزرگ را نصیبم گردان ...
صحیفه المهدویه ص115
امام صادق ع
باید هر یک از شما برای خروج قایم اسلحه تهیه کند هر چند یک نیزه . چون خداوند وقتی ببیند کسی به نیت یاری مهدی اسلحه تهیه کرده امید است عمر او را دراز کند تا ظهور او را درک نماید و از یا وران مهدی باشد یا برای این امادگی به ثواب درک ظهور برسد
بحار ج 52 ص 366
امام صادق ع
ازاری را که قائم به هنگام رستاخیز خود از جاهلان اخر الزمان میبیند بسی سخت تر است از انهمه ازار که پیامبر از مردم جاهلیت دید
بحار ج 52 ص 362
ابن حماد روایت کرده است که
سفیانی به سوی مدینه حرکت نموده و قریش از دم شمشیر میگذراند و با کشتن چهار صد تن از انصار و از انان شکم زن ها را دریده وو کودکان را بقتل میرساند و خواهر وبرادری به نام محمد وفاطمه را از قریش پس از کشتن از دروازه مسجد مدینه می اویزد
نسخه خطی ابن حماد ص 88
l امام زین العابدین (علیه السلام):
«من ثبت على ولایتنا فى غیبة قائمنا، اعطاه الله أجر الف شهید مثل شهداء بدر و احد».
کشف الغمه، ج 3، ص 312.
هر که در دوران غیبت قائم ما، بر ولایت ما ثابت قدم باشد، خداوند پاداش هزار شهید مانند شهداى بدر و احد را به او عطا مى فرماید.
l امام صادق (علیه السلام):
«المنتظر للثانى عشر کالشاهر سیفه بین یدى رسول الله صلى الله علیه و آله یذب عنه».
غیبت نعمانى، ص 41.
کسى که منتظر امام دوازدهم است مانند کسى است که در کنار رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) و براى دفاع از آن حضرت شمشیر مى زند.
l امام موسى کاظم (علیه السلام):
«طوبى لشیعتنا المتمسکین بحبّنا فى غیبة قائمنا، الثابتین على موالاتنا والبراءة من اعدائنا، اولئک منّا و نحن منهم، وقد رضوا بنا ائمة ورضینا بهم شیعة، طوبى لهم ثم طوبى لهم، هم والله معنا فى درجتنا یوم القیامة».
الزام الناصب، ص 68.
خوشا به حال شیعیان ما که در غیبت قائم ما بر محبت و ولایت ما و بیزارى از دشمنان ما پایدار ماندند، آنها از ماو ما از آنهائیم. و همانا آنان امامت ما را پذیرفتند، ما هم آنها را به عنوان شیعیان خود پذیرفتیم. خوشا به حال آنها و باز هم خوشا به حال آنها، آنها به خدا قسم در درجه ما و در کنار ما در روز قیامت اند.
l امام رضا (علیه السلام):
«ما أحسن الصبر و انتظار الفرج»
منتخب الاثر، ص 496.
چه بهتر است صبر کردن و انتظار فرج کشیدن.
l امام جواد (علیه السلام):
«افضل اعمال شیعتنا انتظار الفرج»
غیبت نعمانى، ص 180.
برترین اعمال شیعیانمان، انتظار فرج است.
امام هادى (علیه السلام):
«لولا من یبقى بعد غیبة قائمکم من العلماء الداعین الیه، والدّالین علیه، والذّابین عن دینه بحُجج الله، والمنقذین للضعفاء من عبادالله من شباک ابلیس ومردته، لما بقى احد الا ارتد عن دین الله. ولکنهم یمسکون ازمة قلوب ضعفاء الشیعة کما یمسک صاحب السفینة سکانها، اولئک هم الافضلون عندالله عزوجل».
بحارالانوار، ج 51، ص 156.
اگر نه این بود که پس از غیبت قائم آل محمد، برخى از علما وجود دارند که به سوى او دعوت مى کنند و مردم را بهحضرتش سوق مى دهند و از دینش با استدلالهاى الهى حمایت مى کنند و ضعیفان از بندگان خدا را از افتادن در دام ابلیس و یارانش، رهایى مى بخشند، پس به تحقیق هیچ کس نمى ماند جز اینکه از دین خدا بر مى گشت. ولى آن عالمان زمان قلوب ضعفاى شیعه را مى گیرند همانگونه که ناخداى کشتى، سکّان و فرمان کشتى را مى گیرد و پس آنها نزد خداى عزوجل از همه برترند.
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
سقراط: آیا عشق، عشق به چیزی است یا نه؟
آری آری آغاز دوست داشتن است
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
سه روز پیش مادر بزرگم بهم گفت من 63 سالم شده امروز و فردایی ندارم ولی از زندگیم هم خسته نیستم ... و اگر باز هم برگردم به عقب باز هم همین زندگی را انتخاب می کنم...بعد از شنیدن همین حرف ها من خیلی تو فکر رفتم و بد جور بهم ریختم. یک جوری شدم که حس پشیمونی از زندگی خودم پیدا کردم که چرا این کار را انجام دادم چرا این کار را انجام ندادم. بعد این همه فکر های بد و ناراحت شدن از همه چی ناگهان عصر قلبم گرفت و بردنم بستری کردن تا اینکه شب به مادر برگم خبر داده بودن مادر بزرگم هم که بعدش بهش خبر رسیده بود دعا کرده بود که خودش قلبش بگیره و من درست شم (البته این را دختر عمو میگفت خدا کنه که صحت نداشته باشه)... و متاسفانه هم همین اتفاق افتاده به خدا گیچم که خدا چرا این کار را با من میکنه. مادر بزرگم هنوز هم بستریه و پزشکش هم جواب نمیده فقط از شما دوستان میخوام که دعا کنید
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
دوستان خیلی سعی کردم یک کم متفاوت فکر کنم و بنویسم و این مطلب را از هیچ منبعی کپی نگرفتم کلا از خودمه و خودم نوشتم (صرفا جهت اطلاع) پسر رفت طرف پدرش مادر خیلی ترسیده بود چون فکر کرد پسرش میخواد باباش را بکشه سعید با نگاه نرمی که به زهرا می انداخت دست باباش را گرفت و بوسید و باباش را بغل گرفت زهرا با صداب بلند گریه میکرد شاید بخاطر خوشحالی شاید هم بخاطر ناراحتی فهمیدن سر گذشت زندگی خودش... پدر زهرا و سعید به خواستگاری رضایت داد و سعید خیلی شرمنده بود بخاطر حرف ها و نظر و عقیده ای که قبلا در مورد باباش داشت... به هر جهت سعید و مادرش اون روز رفتن خونه ... سعید وقتی به خونه رسید از مادرش خواست تا کامل ماجرا را برای سعید تعریف کنه مادر سعید هم باز همون داستان قدیمی را گفت ... سعید راضی نشد از حرف های مادرش و بعد از مدتی از بابش پرسید اون هم همه چی را کامل از طرف خودش توضیح داد و سعید دیگه به هیچی مشکوک نبود تا ماجرای ازدواج پیش آمد زهرا که کاملا سعید را دوست داشت به باباش گفت من رو باید به همون محلی ببیرین که من را از اونجا اوردین شاید اعضای خانواده ام زنده باشن با وجود اینکه من تنها کسم را فعلا بابام میدونم بابا هم قبول کرد همراه با سعید و مادرش هر چهار نفر رفتن به همون روستا ... ادامه در قسمت ششم اگر نظر دادین امشب ندادین میره فردا
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
ساعت 12 بود چون بعد از نماز ظهرم بود که اومدم پارسی بلاگ را باز کنم دیدم باز نمیشه خیلی ناراحت شدم چون این پیام را داد: پارسی بلاگ : متاسفانه این سرویس دیگر قادر به سرویس دهی نمی باشد ... تماس گرفتم با یکی از دوستام اونم خیلی سریع جواب داد آره متاسفانه سرویس پارسی بلاگ به علت مشکلات مالی تعطیل شده و دیگه سرویس دهی نمی کنه تا جایی پیش رفت که می خواستم گریه کنم که خوش بختانه از خواب بیدار شدم دیدم ساعت 3 شده خیلی هم خسته بودم (در حیاط را رنگ زده بودم). همون موقعه یواشکی اومدم تو نت چک کردم دیدم خدا را شکر هیچ مشکلی نداره .... خاموش کردم اومدم خوابیدم صبح بابام گفت بابا دیشب چه مشکلی داشتی این همه تو خواب داد و بیداد میکردی منم گفتم حتما خواب بد دیده بودم....
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
پسرم زهرا با تو هیچ نسبتی نداره و من نمی خواستم این موضوع را حتی زهرا هم بدونه ولی شما و مادرت هم اینجا باعث شدین تا زهرا هم از واقعیت زندگی خودش با حرف های اکه میخوام بزنم پرده برداری کنه و زندگی واقعی خودش را بدونه من زهرا را بعد از اینکه مادرتون از این خونه رفت آوردم پیش خودم و بزرگش کردم من زهرا را بعد زلزله ای که در جنوب اتفاق افتاد اوردمش اینجا . راستش من بعد از مدتی که مادر ت را پیدا نکرم مجبور شدم بخاطر فرار از تنهایی این کار را انجام بدم... حالا هم اگر ناراحتی می تونی طبق گفته های مادرت که 5 سال پیش بهم گفته می تونی از من انتقام بگیری.... پسر ... دختر ... مادر ... و پدر که خیلی تعجب زده و داشتند گریه می کردند ... نا گهان پسر بلند شد رفت طرف پدر و ادامه را باز هم میره مطلب بعد
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
مادر گفت نمیشه عزیزم میریم خونه اونجا میگم . دختر هم داشت اشک میریخت همه گریه میکردن ولی هیچ کی جز پدر موضوع را شفاف نمی دونست پدر گفت دخترم و پسرم !!!! پسر متعجب نگاه دهان پدر میکرد من پدر سعیدم و همسرم را 20 سال پیش که ما با هم مشکل داشتیم من مادرت را طلاق دادم... پسر که اونجا پدرش را تو مراسم خواستگاری پیدا کرده بود ... خیلی عصبانی و حالت عجیبی بهش دست داد...و از یک طرف میخواست اونو بکشه بخاطر حرف هایی که مادرش بهش زده بود واز طرف دیگه نمی تونست هیچ کاری انجام بده بخاطر زهرا... چون به زهرا همسر آینده اش! گفته بود : بابی من مرده خیلی نا راحت بلند شد که بره بیرون ولی پدر گفت این همه ماجرا نیست... بمون مادر هم متعجب برگشت گفت مگه همه ماجرا چیه ..... ادامه در مطلب بعدی این بارم نظز ندین مشکلی نیست ...
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
مادر با ترس و لرز به چشمان پدر نگاه کرد و گفت : پسرم شما نمی تونی با دختر ایون ازدواج کنی . پسر با تعجب پرسید چرا مگه ما با هم چه مشکلی داریم. ایشون هم با ازدواج من و دخترشون مشکلی ندارین مگه همیتطور نیست دختر هم که ساکت نشسته بود با گریه گفت . مادر مگه ما با هم چه مشکلی داریم. بابام که راضیه بابا هم که خیلی شکه بود همینجور داشت بر و بر نگاه می کرد و گریه میکرد و تا اینها نگاهش میکردن خودش و میزد به خنده... مادر خیلی ناراحت بود به پسرش گفت بیا بریم . پسرم اینجا جای ما نیست پسر قبول نکرد گفت من دلیل می خوام مامان . بعدش ما میریم..... ادامه در مطلب بعد بدون نظر به مطلب بعد نخواهیم رسید....
|
نوشته شده توسط: بیکار خسته دل (مهدی)
یک روز بر میگردم... مرد گفت :در را هم ببند ...با اشک رفت بچه اش 14 سالش شد برگشت ... خانمه که خیلی پیر شده بود به بابا پسر ش گفت فرار کن پسرت میخواد تو را بکشه ... پدر هاج و واج ... بر بر نگاه زنه میکرد خیلی ترسیده بود گفت من فقط یک دختر دارم و هیچ پسری ندارم.... همسرم هم تازه فوت کرده... زن قبلیم هم 15 سالی میشه که ازم جدا شده نه اشتباه اومدی
خانمه هم رفت به پسرش هم چیزی نگفت 5 سال بعد بعد از یک سال پشت کنکوری بودن پسر قبول شد دانشگاه ... ترم دوم با یک دختر آشنا شد و سخت بهش عشق ورزید تا جایی که به مادرش گفت من این دختر را میخوام مادر نشونی خانه دختر را خواست...بعد از چند روز که نشونی را مادر فهمید سخت به خودش پیچید....
تا اینکه رفتن خونه دختره با مادرش پدر هم نشسته بود ....مادر و پدر خیلی عجیب به هم نگاه میکردن پسره به مادرش گفت شروع کن به حرف زدن ولی مادر و پدر هر دو از این اتفاق خیلی وحشتناک رنجور بودن و می ترسیدن حفی بزنن...
ادامه میره مطلب بعدی
|
لیست کل یادداشت های این وبلاگ