سفارش تبلیغ
صبا ویژن
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

من هستم ولی نیستم

من غریبم ولی آشنا

بود من نابود است

هست من هم نیست است

هست من هم نیست باد چون هیچ هستی ندارد نیست باد

هرچه باشم نیستم

چرا مرگ زندگی است

وچرا نیست هست

وچرا غریب آشنا تراست

چرا هیچم چرا پوچم چرا گیچم

چرا مات و مبهوتم

پس چرا من هیچم

 هیچ هم خدایی دارد

من هیچم  نیستم   نابودم  ولی خدایی دارم

که آن همه چیز من است


  

درانتظار بهار......

نشسته ای درکنار پنجره و بوی خوش بهار را حس می کنی

می خواهی بینی

اما به آن دسترسی نداری

 می خواهی سریع تر به آن برسی اما زمان مانع تواست

می خواهی برگردی اما آن روز که بگذشت نمی آید باز

پس غیر از انتظار راهی نیست

بهار ها می آیند وما می رویم

اما نا امیدی که کاری راحل نمی کند

پس  امیِِِِد وار باش که  رسیدن بهار تو  هم درراه است

آیا برنامه ای هم داری

کمی فکر میکنی وخوب می نگری می بینی برنامه ات نسبت به اندازه شور رسیدن به بهار خیلی کم است

پس همانجا پشت پنجره برنامه ات را می ریزی

اما ناقص است وبه دنبال کسی می گردی که او این برنامه را برایت کامل می کند

آیا او مهدی است

پس به دنبال برنامه او خود را سو می دهی

سخت است اما بهارش شیرین است


  

فایده ی عیادت

از صحابه  خواجه ای بیمار شد            واندر آن  بیماری اش  چون  تار

مصطفی  آمد  عیادت  سوی او شد        چون  همه لطف  و کرم  بد  خوی او

در عیادت  رفتن  تو فایده است             فایده ی  آن  باز  با تو عایده ست

فایده ی اول  که آن شخص  علیل          بوک  قطبی  باشد  و شاه  جلیل

ورنباشد  قطب  یار ره بود                  شه نباشد  فارس  اسپه بود

پس صله یاران ره لازم  شمار             هر که باشد گر پیاده گر سوار

وزعد وباشد همین  احسان  نکوست       که به احسان بس عدو گشت دوست

وزنگردد دوست کینش کم شود              زآنکه احسان کینه را مرهم  شود

بس فواید هست  غیر این و لیک           از درازی  خایفم ای یار نیک

حاصل  این آمد که یار  جمع باشد         همچو بنگر از حجر یاری تراش

زآنکه  انبوهی وجمع  کاروان              ره زنان  را بشکند  پشت وسنان

 

                                                           


  

داستان پلیسی

به سرقت رفتن دفتر حساب ودیفرانسیل من

درروز دوشنبه همین هفته (اول دی ماه)

مادربیرون ازکلاس بودیم که یکی از بچه های کلاس گفت بروتوکلاس ببین دفترات هست یا نه من هم رفتم ودیدم دفترم نیست من شکه شده وترسیدم همه بچه ها به دنبال دفتر من گشتند وبچه ها همگی رفتند به دنبال یکی ازبچه ها که الان (عکس آن هم  وجود داردهمان متهم بزرگ) رفتند .

تا اون دفتر من را در زیر کاپشن خود گذاشته تاکسی نبیند  ناگهان یکی ازبچه ها رفته بود ودیده بود که دفتر را می خواهد به یکی دیگر بدهد

تا او فهمیده وبلا فاصله به اوگفته که دفتر را بده تا عابروت رانبردم اونم گفته بود دفتری را نزد من می ببینی

تا دوست من ناراحت میشه ودفتر را به زور از او می گیرد (عکس آن هم باکسی که فهمید دفتر را اوبرده پایین است. همان ساواکیها)

بعدازآن اقا دزده شریک را هم لح داد(و عکس آن هم پایین است)

بعدازآن برای دزد شاکی پیدا شد که دفتر من را هم توبردی( وعکس آن هم پایین است همان شاکی )

وبلاخره دفتر من پیدا شد ومن خدا را شکر کردم زیرا نزدیک به وقت امتحانات هستیم.

 نمایش تصویر در وضیعت عادی

نمایش تصویر در وضیعت عادی

نمایش تصویر در وضیعت عادی

نمایش تصویر در وضیعت عادی


  

 

  من مرغی داشتم که کم کم وارد 7سال می شد یک روز نه نه من اومد خونه من وبه من گفت این مرغ ازارداره من گفتم داشته باشه اون گفت تا قبل ازاینکه بمیره باید انرا بکشیم من خیلی ناراحت بودم راستش وبخو اهین حتی گریه کردم انها ان روز مرغ مرا کشتن ودریک غذای چرب ونرم گذاشتنش انها به من گفتند بیا بخور من گفتم نه این ازارو است

 همه ازمن خند یدنن من فهمیدم که اونه دروغ من دادندیادش گرامی باد


  

 

   کلاس سوم دبستان بودیم ومعلمی به نام قاسمی داشتیم من نمایند پسرها درکلاس بودم ویک دختر هم نماینده دخترها بود من اسم پسر ها را نمی نوشتم تا اقای قاسمی امد وگفت چرا اینقدر کلاس شلوغ دختر هم گفت اقا حاجی نژاد اسم اینها را نمی نویسه وان معلم به من گفت بروچوب بیاور من هم رفتم ویک چوب سبز اوردم وان هم تا توانست به من زد

 ودر راه خانه بچه ها به من می گفتند : چوب معلم گله     هرکه نه خوره خله

وواقعا هم همین است


  

 

 درسال 1375 من به مدرسه رفتم دران روز که اول مهر بود من هم خوشحال بودم که به مدرسه می روم

 وهم گریه می کردم که مادرم مرا درمدرسه تنها گذاشته بود طی پنج سال اول من با نمرات خوب قبول می شدم ومعدل

 من هیچوقت زیر 75/18 نیامد ودر دوره راهنمایی هم که من بسیار در درس یشرفت کرده بودم هیچوقت معدل من زیر

19 نیامدومن دراین چند سال جایزه های زیادی گرفته بودم ومن دراین سال ها به همه معلم هایم هدیه می دادم

 ولی در دبیرستان معدل من خیلی پایین امد ودر حد 17و16 رسید ولی باز هم معلم ودرس هایم را دوست دارم وهمین

حالا حاضر دست تک تک انه را بوسه زنم: ویک جمله هم به همه معلم هایم تا به امروز هدیه می کنم

زیبا ترین چاه اب که باعث فواره علم هرنوع انسانی که می شود معلم است ونباید ان چاه را نابو دکرد بلکه باید هروز

از اب کشید تا همیشه اب ان تاز ه باشد

به امید روزگاری خوب برای همه معلمین ایرانی

 


  

دوستان من دوباره اون داستان که گفته بودم و زدمو این بار مثل اینکه سند خواهد شد

قبل از داستان

یه بیت از مرحوم حسین منزوی

لیلی دوباره نصیب ابن السلام شد

عشق جوان من اه چه آسان حرام شد

این داستانو که خوندین حتما نظر بدین

آزار

داشتم جیغ می کشیدم آخهنمی دونستم چه بلایی قراره سرم بیاد داد می زدم جلوی روم یه کاسه آب و یه چاقو بود که زیر نور خورشید برق می زد همه جان خونی بود و فکر می کنم بایدم می ترسیدم .چند نفر منو می زدن و حرفای بد بد می زدن .

یائ اون روزا افتادم که با پدر و مادرم تو یه دشت خوشگل و قشنگ زندگی می کردیم یه جایی پر از بوی کاکوتی تازه، بابام منو می برد گردش  ، مامانم شبا برام قصه میگفت و من تو بغلش خوابم می برد .

امروز صب یه عده اومدن اول بابامو گرفتن و بزن بزن بردنش سوار پشت وانت کردن بعد مامانمم بردن من همین جوری هاج و واج مونده بودم که اینا کین  چکار دارن  یه آقایی که لباسای قشنگ تنش بود با انگشتش منو نشون داد و دو نفر دویدن طرف من ، من ، من ترسیدم فرار کردم هی ویراژ دادم رفتم این ور و اون ور یکی از اونا دستشو گیر داد به پای راست من و هم خودش ، هم من خوردم زمین اون یکی اومد و اول یئونه زد تو سرم من سرم گیج رفت و بعد هم منو بد جوری بلند کرد و منو انداخت پشت وانت ائنجا مامان و بابا بامن حرف نزدن یه آقایی ام اونجا بود من می ترسیدم .

آوردنمون تو شهر همه جا پر از آدم بود ما رو پیاده کردن پدرمو ازمون جدا کردن یه طناب دور گردنش انداحتن و بردنش من و مادرمو کشون کشون بردن یه طرف دیگه بابام مامانمو صدا می کرد ولی اونا مارو محکم گرفته بودن نمی ذاشتن بهش نزدیک شیم . مارو یه یه ساعتی ول کردن به حال خودمون و بعد یکی اومد و مامانمو برد اونور پرید رو مامانم با چاقو تهدیدش می کرد من گریه میکردم و بعد منو آوردن اینجا .

حالا یکی اومد سراغ من و سرمو به زور کرد توکاسه آب یه خورده خوردم چاغو به گردنم نزدیک شد و بعد من تازه فهمیدم معنی کباب بره کباب بره که می گفتن چیه ؟ 

خیلی ممنون تقریبا قرار گذاشتم با خودم که هر روز آپ کنم .    

امروز می خواستم یه پست جدید بزارم یه داستان دوصفحه ای به اسم (( آزار)) که یکباره سیستم هنگ کرد و آخرای مطلب من رو بیرون انداخت .از اونجایی که من تایپیست نیستم دیگه حوصله نکردم دو باره بنویسم . پس یک غزل از حافظ:

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت     گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا    سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی    جانا روا نباشد خونریز را حمایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود      زنهار از این بیابان وین راه بینهایت


  

 

  من درتابستان سال پیش چند بار به ماهیگیری در دریای خلیج فارس رفتم اما خوش ترین وبا حال ترین ان ها

  روزی بود که من وهمه دوستانم به ماهیگیری رفتیم من شنا بلد نبودم ان ها با هم دست به یکی کردند

 تا  من را اذیت کنند انها مرا در وسط  اب انداختند ارتفاع اب چیزی حدود دومتری بود  من که ازترس داشتم می ترکیدم

  دریک لحظه احساس کردم که دارم غرق می شوم ولی با کمک اونها دوباره من سوار قایق شدم اونها به من گفتند

 می خواستیم تو را بترسانیم تا مجبور بشیوی وشنا بلد کنی من که خیلی از انها نارحت بودم گفتم  خوب من شنا بلد

 باشم یا نباشم به شما چه ربطی داره اونها گفتند این صحبت را نکن ومگر نه تورا دوباره به اب ماندازیم من هیچی به

 انها نمی گفتم تا ما به تپه هاله که مقرهمیشگی ما برای ماهی گیری بود رسیدیم انها امدا که (خیط وقلاب وطعمه)

 خودرا به اب بیندازند اما غافل ازاینکه قبل ازاینکه انه وسایل خودرابرای ماهی گیری اماده کنند من تمام وسایل انها

 رادراب انداخته بودم ومن هم که اصلا وسایلی نداشتم


  

 

 وهابی وجامعه ان ها کتاب جدید دوستم


  
   مدیر وبلاگ
کمی متفاوت
کلبه مهربونی ما همیشه جا برای شما داره فقط مهربون بشنیم جامون بشه اینجا ساحل کویر جنگل کوه همه را داره
نویسندگان وبلاگ -گروهی
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :98
بازدید دیروز :73
کل بازدید : 274363
کل یاداشته ها : 432


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ