خواستم دعا کنم بارون بیاد...
بعدش فکر کردم خودم خوشم نمیاد یکی بیاد دعا کنه اشکم سرازیر شه . پس طوری باید دعا می کردم آسمون دلش نگیره
اینجور دعا کردم آسمون بغضت نگیره اگه من بارونو می خوام .
تو فقط بخند به دنیا من همون خنده اتو می خوام
اسمون دلت نگیره
اگه من میگم خدایا دل ما را دیگه نشکن
بزار بارون هم بباره
چون دیدم که شب نشستی تا دم صبح گریه کردی
صبح همون گل سپیده داشت به اشک تو می خندید
نمی دونست گریه کردی
ولی من دیدم که تنها ،تو می گقتی من غریبم
من نشستم تا دم صبح گریه کردم چون غریبم اما وقتی من شنیدم که دل شکسته داری
دیگه من گریه نکردم
من دعا کردم بخندی
تا می تونم نمیزارم دیگه تو غریب بمونی
می دونی مردم دنیا خنده اتو خورشید می دونن
حالا پاک کن ابر و کینه
آخه بارون دلنشینه
روز اول می خواستم خاطراتم را بنویسم تا روز های زندگی ام فراموش نشن
اما بعد ها دیدم این فقط دفتر خاطرات نیست.
بلکه داستان یک زندگیه
در بین راه به جا های تلخ و شیرینی بر خوردم که فقط خودم آن لحظات را می تونم حس کنم و بیاد بیارم. بعضی جاهاش خیلی شخصی
میشه
خودمم قبول دارم برگ ها قلم خورده دفتر نمی تونن همه حکایت ها را بگن اما بازم حرف می زنن
آن برگ ها فقط حکم یاد اوری لحظه هام را دارن ولی مشکل اینجاست که بعضی وقت ها کار دستمون می دن
می خوام لحظات دیروزم را فراموش کنم
اما می ترسم دفترم لب به سخن تر کنه و فرد دیگری داستان زندگی ام را برام بخونه
ماندم دفتر را نابودش کنم یا نه چون هیچ جای معتبری براش سراغ ندارم
شما بگین چی کار کنم...........
دوستان عزیزی که این مطلب را میخونید این ماجرا هیچ ربطی به سیاست و سیاسی کاری نیست فقط نتیجه اخلاقی آن را قضاوت کنید اگر
این مطلب برایتان کمی درد اور باشدو معنایی در مطلب پیدا نکردین مطلب را حذف می کنم
شما قضاوت کنید
خیابون شلوغ بود روز آفتابی بود بوق ماشین ها گوش زمین و زمان را کر می کرد
زن محجبه اومد ببخشید این دوست دختر شماست
نه عزیز اتفاقی افتاده
باید با ما بیای همراه این دختر خانم ناز نازی که حتما می خوای بگی نامزدته
باشه میام
خانم شما فقط هیچی نگو ببینیم آخرش چی میشه دختر خانمی که با من بود
باشه
خلاصه ما را گرفتن کردنم تو یک ماشین دستبند زدن دختره هم نشست کنارم و سگوت کرده بود چندتا بدتر از فحش هم بهش دادن
وهنوز کسی بویی نبرده بود
آقا چرا با آستین کوتاه اومدی بیرون . چند تا شلاق هم زدن چند تا باتون هم که خوردیم و تا بگی فحش و بد شنیدیم
اومدم نان بگیرم
باشه حالا معلوم میشه
تو کلانتری
ببرش بازداشتگاه بعدی
آقا چند سالتونه کارت شناسایی لطفا
بفرما
تعریف کن
آقا من اومدم نان بگیرم
این خانم که دختر همسایه ماست تو خیابون بود من دلم سوخت دستش را گرفتم خواستم ببرمش اون ور خیابون
یا الله گمشو بازداشتگاه سرکار بگو تا میتونن اینو بزنن تا خودش به حرف بیاد
دختره دم در نشسته بود
گفتم رنگ بزن بابام بیاد
ماموره خندید
دختره قبل از اینکه بابام بیاد گفت آقا من می خوام برم بیرون
بشین سر جات این همه سر صدا نکن
باشه اقا یک جمله بگم ساکت دختر........... دختر فلان فلان....
دختره زد زیر گریه گفت من کورم اینم خواست کمکم کنه .........
نتیجه اخلاقی : نظر دوستان را می طلبه
تو خیال کردی من ماهی بودم
تو خیال کردی که من تو رود خانه جاری بود
من و گذاشتی تو قفس
آره همون تنگ همون جای بی هم نفس
منم چشمام بستم و ماهی تنگ تو شدم
من که ماهی نبودم من که تو رود خانه جاری نبودم
می دونی که من دریا بودم با همه تو دنیا بودم
اما
حالا گذاشتی رفتی بی خیال
پیام زدی رفتم دیگه برگشتنم شده محال
ولی بدون من دیگه حبس تو شدم
شایدم بازی دست تو شدم
.......
(مهدی- ماندگار)
کمی بشتاب
زمستان نزدیک است نگذار
تو را یخ زده ببینند
نگذار خورد شوی برای بهاری شدنت
خوشی های پاییز بهاری نیست
پاییز خوابی کاذب است
بهار نیست
انتظار همین زمستان است
کمی بشتاب
بهار تو را خواهد خواند
ستاره ای چشمک نمی زند
شاید آسمان نورانی است ؟
نه
مهتابی نیست.
خیابان های شهر تاریک است
چراغی نیست
مردی نیست
صدایی نیست سکوتی نیست
همه درهایشان بسته
همه خفته ......
نوری نیست چراغی نیست
شاید هوا بارانی است؟
نه
ابری نیست بادی نیست
می دانم این کابوس خیالی نیست
......
امشب می خواهم از سفره دلم به اندازه غصه هایم اشک بریزم
امشب می خواهم برای همیشه در شب بمانم
امشب گله هایم عقده هایم را وا خواهم گفت
امشب مرا به رنگ دیگری خواهی دید
شاید امشب غرق شده اشک هایم باشم
شاید خط دفترم سرخ تر از همیشه باشد
بغض های شکسته ام را برخاک خواهی دید
امشب نوشته هایم را به آتش دلم خواهم سپرد
قلم را به دستان غرور شکسته ام خواهم داد
شاید دراز ترین بند زندگیم را بنویسم
دلم پراست می دانی که دنیایت برایم تنهایی است
می دانی که شکستن غرور تنهاییم باریدن بارانی دیگر است
می دانی سیلاب های این باران دیگر رعدی نمی خواهد
امشب باغبان نخواهم داشت شکوفه امید خواهد مرد
فردا باغچه مرا به خود نخواهد دید
امشب در تاریکی می نویسم من شمع سو خته ام امشب پروانه ای نمی خواهم
می خواهم امشب به پرواز با بالهای سوخته پایان دهم
سفری تا ندیدن سپیده ای دیگر
به امید دیدنت روز های جهنمیم
با همون سرعتی رفتی که میره جوی به رود
تو خیال کردی که من تو را دیگه دوست ندارم
تو خودت خوب می دونی من که بی تو دق مکنم نه میمرم
تو که هر روز گوش می کردی درد هاو این غم من
تو خودت می گفتی می خوامت عزیز ای رز من
چرا امروز ندیدی یه شاخه گل تو جای من
من فقط گذاشته بودم جا ی خود یه شاخه گل
پس دروغ میگی که من دوست دارم ای رز من
من دیگه رز نمی شم گل نمی شم ای دل من
من فقط خودم میشم خودم میشم ای گل من !!
چرا نمی توانم همه خاطرات شیرین کودکی ام را بیاد آورم
چرا پاکی دیروزم را فراموش کرده ام
چرا دیدن آسمانی ام را دیگر نمی بینم
چرا خنده های شیرین و کودکانه ام به سراغم نمی اید ،دقیقه ها خندیدنم از حال بی حال شدنم
شاید بزرگ شدنم یک اشتباه بود .
می ترسم سالها بعد جوانی ام را در برگ های له شده دفتر خاطراتی بیابم که از غم های امروزم حرفی جز درد نگوید.
دوست دارم به کودکی ام برگردم به همان بازی های کودکانه ،به شنیدن داستانه های دروغ و افسانه
و دوستی های بچه گانه
نه به دفتر تا خورده و درد های مردم زمانه.
چرا نمی توانم آن خاطرات شیرینم را تکرار کنم
امروز با دیدن عکس های کودکی ام به شیرین بودن آن لحظات پی برده ام
و از امروز عکسی نخواهم گرفت .
از فردایم می ترسم
دیدن افسوس ، آه و حسرت فردا را نمی خواهم
به رهبر عزیزمان سید علی خامنه ای
سلامی از تمامی وجود به رهبر ارزشی ام
ای کاش روزی از نزدیک تو را می دیدم و حس ملطوف نگاهت را می چشیدم
دوستت دارم تو را نه برای رهبریت برای مظلومیتت
مانده ام چرا این همه مظلومانه حرف می زنی ،
وبا چه شوقی در این سال از زندگیت ساعت ها بر روی پاهایت می ایستی
خاکی بودنت مرا شیفته خود کرده ، دیدن چفیه های بسیجی ات ، مظلومانه نوشتنت ؛
قنوت نماز عید فطرت را فراموش نمی کنم
اشک های بی آلایشت دستان پاکت همه از فرزانگی یک والی سخن می گویند
می خواهم دستت را ببوسم افسوس نمی توانم پس عکست را می بوسم
می دانم که این نامه ها را نمی خوانی شاید نامه 30 ام یا بیشترم باشد
ولی فقط به امید اینکه شایدخوانده شود باز هم می نویسم
با تشکر مهدی نویسنده وبلاگ کمی متفاوت