در پرده اى از غبار
اى با نَفَسِ امام خو کرده
زان رایحه کسب آبرو کرده
سرمست ز باده کلام او
توفیق شهادت آرزو کرده
یک قوم تو را شهید مىخوانند
یک قوم تو را اسیر مىدانند
اما چه کنم که ناجوانمردان
تصویر تو را ز خویش مىرانند
اى بلبل در چمن نگنجیده
اى یوسف در وطن نگنجیده
اى نور دو چشم پیر کنعانى
زندانىِ در وطن نگنجیده
اى کاکل غرق خون برآشفته
در بوته آزمون برآشفته
تو کیستى آنکه نور نوشیده
پیراهنى از حضور پوشیده
تندیسه غیرت و جوانمردى
بر ظلمت شام غم خروشیده
من کیستم؟ آنکه در وطن مانده
در بند حجاب خویشتن مانده
چشمى به در امید خشکیده
در حسرت بوى پیرهن مانده
اى زمزم کوثرى مرا دریاب
وى پنجه حیدرى مرا دریاب
دستانم هر تپش عطش دارد
وى لطف برادرى مرا دریاب
دریاب که بىتو سخت درماندم
در مصر غم تو دربهدر ماندم
از پیرهنت حوالتى بفرست
بىبرگ عبور پشت در ماندم
اى جَبهه به خاکِ جِبههها سوده
در معرکهها دمى نیاسوده
وى اسوه استقامت و ایثار
در مصر شکنجهها نفرسوده
اى گمشده حصار پیچیده
وى ماه به شام تار پیچیده
دستان کدام فتنه رویت را
در پردهاى از غبار پیچیده؟
سروده محمدرضا آقاسى