طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز

 

   مرد

   مرددباش وزندگی کن زیرا زندگی مال مرده

   اونی دوست نداره زندگی کنه که مرد نیست

   اما خودم هم دارم مثل همونها مشوم

   بدوضعی دردودل خودم ودارم به شما می گم

   شما می تونید کمکم کنید

   اگه می تونید پس بسم الله

  


  

تومی تونی صدمی باشی

پس سری بیا وجایزه ات رابگیر


  

 

   مادرزندانیم اما نه زندان نظام

   مادرزندان زندگی ام

    بین اسمان وزمین

    لابه لای هوا

    توی سلولی که اخرش نمی دونیم چیه

    هدف معلوم نیست

     پس چرا امده ایم

    وقتی دل تنگ می شه به سلو لابه لای خاک که نگاه می کنی می بینی اون راحت تر ازتوست

    پس چرا امداه ام

    خدای به یگانگی ات قسمت می دهم

     توجوابم رابده تو که هستی


  

 

 دیروز دوست من پشه خورد البته پایین نرفت ولی مسمو شد من هم به اوگفتم به خودت حشره کش بزن


  

 

 چرا به جنوب به بوشهر به دلوار وبه چا هتلخ سرنمی زنین منتظرتون هستم کوچک شما


  

 

 ایا شوا می دونین من هم از نسل ریسعلی دلواری هستم

 هرچه بخواهین تادرباره اش براتون بگم


  

 

  می خواهم یک جمله از زبان بوشهری محلی براتون بگم

  دی هی مو گشنمنو سی چه سی مو چی درنماری

 فارسی:مادر گرسنهام شده چرا برام غذا اماده نمی کنی


  

 

 بوی سوزاین دفعه هم از طرف دول غرب امد


  

 

در پرده ‏اى از غبار

اى با نَفَسِ امام خو کرده‏
زان رایحه کسب آبرو کرده‏
سرمست ز باده کلام او
توفیق شهادت آرزو کرده‏
یک قوم تو را شهید مى‏خوانند
یک قوم تو را اسیر مى‏دانند
اما چه کنم که ناجوانمردان‏
تصویر تو را ز خویش مى‏رانند
اى بلبل در چمن نگنجیده‏
اى یوسف در وطن نگنجیده‏
اى نور دو چشم پیر کنعانى‏
زندانىِ در وطن نگنجیده‏
اى کاکل غرق خون برآشفته‏
در بوته آزمون برآشفته‏
تو کیستى آنکه نور نوشیده‏
پیراهنى از حضور پوشیده‏
تندیسه غیرت و جوانمردى‏
بر ظلمت شام غم خروشیده‏
من کیستم؟ آنکه در وطن مانده‏
در بند حجاب خویشتن مانده‏
چشمى به در امید خشکیده‏
در حسرت بوى پیرهن مانده‏
اى زمزم کوثرى مرا دریاب‏
وى پنجه حیدرى مرا دریاب‏
دستانم هر تپش عطش دارد
وى لطف برادرى مرا دریاب‏
دریاب که بى‏تو سخت درماندم‏
در مصر غم تو دربه‏در ماندم‏
از پیرهنت حوالتى بفرست‏
بى‏برگ عبور پشت در ماندم‏
اى جَبهه به خاکِ جِبهه‏ها سوده‏
در معرکه‏ها دمى نیاسوده‏
وى اسوه استقامت و ایثار
در مصر شکنجه‏ها نفرسوده‏
اى گمشده حصار پیچیده‏
وى ماه به شام تار پیچیده‏
دستان کدام فتنه رویت را
در پرده‏اى از غبار پیچیده؟

سروده محمدرضا آقاسى‏


  

دیو هفت سر!

با نعره ی مجتبی تمام بچه هایی که تو سنگرِ دم کرده خواب بودند، از جا پریدند. فرمانده هاج و واج گفت: «چه شده؟» مجتبی سراسیمه و بدون توجه به کسانی که لگد می کرد، دوید و ته سنگر چپید زیر پتو و مثل بید شروع کرد به لرزیدن. حالا تمام بچه ها دل نگران و ترسیده، داشتند دورش جمع می شدند. تا فرمانده آمد دست بر شانه مجتبی بگذارد و بپرسد که چه بلایی سرش آمده، مجتبی از جا جهید و با چشمان رمیده و وحشتزده نالید: «ای وای، بدبخت شدیم! دایناسور! اژدها...»
فرمانده باحیرت به مجتبی که سرو صورتش خیس عرق و سرخ و موهای سرش سیخ شده بود، نیم نگاهی کرد و بعد آب دهانش را به سختی قورت داد و نگاهی به بچه های دیگر کرد. هوای سنگر دم کرده بود و حالا همه خیس عرق بودند. فرمانده گفت: «چی داری میگی پسر؟ اژدها کجا بود؟» مجتبی دست فرمانده را گرفت و در حالیکه که کم مانده بود زیر گریه بزند نالید: «بدبخت شدیم! یک غول بیابانی بیرونه. یک دیو! بچه ها را بردار فرار کنیم! مطمئنم که عراقی ها را خورده و حالا میاد سر وقت ما! فرمانده شانه های مجتبی را تکان داد و گفت: «اژدها و دایناسور کجا بود؟ این دری وریها چیه می بافی. نکنه مخت عیبناک شده!» یکی از بچه ها گفت: «آفتاب زده تو کله اش و قاطی کرده!»
مجتبی در حالیکه مثل بید می لرزید و دندانهایش بهم می خورد و چشمش به ورودی سنگر بود ناله کرد که: «دروغم کجاست؟ با چشمانم دیدم. چشمهایش مثل دو کاسه خون بود و هی می چرخید. از پشتش هم پره های استخوانی مثل باله ماهی زده بود بیرون. «قیافه اش مثل دیو بود!» دوباره خزید زیر پتو. تو آن گرمای همه به هم نگاه می کردند و منتظر بودند کسی حرف بزند. آخر سر فرمانده بلند شد و سلاحش را مسلح کرد و گفت: «تقی و یاسر، با من بیایید.» هر سه آماده رفتن می شدند که مجتبی سر بیرون آورد و فریاد زد:«کجا می رید؟ همه تان را می خورد!» فرمانده و یاسر و تقی رفتند. بچه ها دلواپس و ترسیده، یک نگاه به مجتبی داشتند و یک نگاه به بیرون که چه می شود. چند دقیقه بعد صدای چند شلیک بلند شد و منطقه پر از صدای شلیک و انفجار شد. مجتبی نعره زد که: «ای خدا به دادمان برس!  ای خدا نگذار این هیولا ما را بخورد!» کم کم دیگران آماده می شدند که با دیدن دیو خونخوار فرار کنند که از میان گرد و غبار انفجارها فرمانده و تقی و یاسر، سر رسیدند و شیرجه رفتند تو سنگر. اول چند سرفه کردند و گرد و غبار از سینه زدودند و بعد نگاهی به هم و به بچه ها کردند و پقی زدند زیر خنده. تو دست فرمانده یک آفتاب پرست سرخ و گنده بود که از سینه اش خون می رفت. فرمانده خنده خنده گفت: «پاشو آقا مجتبی. پاشو رزمنده شجاع. آنکه تو دیدی نه اژدها بود نه دیو هفت سر. یک آفتاب پرست بدبخت بود که از دیدن دوربینی که تو به چشم گرفته بودی و عراقیها را دید می زدی تعجب کرده بود و هی به دوربین نگاه کرده بود. راستش ما هم اول که رسیدیم آفتاب پرست نبود. اما چند بار که به دوربین نگاه کردم یک هو آمد جلوی دوربین و منم زدم این بیچاره را ناکار کردم. باید پانسمانش کنیم تا خوب بشه!»
حالا خمپاره بود که دور و بر ما منفجر می شد، اما خنده آنها صدای انفجارها را می شکافت و به آسمان می رفت.


  
   مدیر وبلاگ
کمی متفاوت
کلبه مهربونی ما همیشه جا برای شما داره فقط مهربون بشنیم جامون بشه اینجا ساحل کویر جنگل کوه همه را داره
نویسندگان وبلاگ -گروهی
خبر مایه
آمار وبلاگ

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :81
کل بازدید : 432872
کل یاداشته ها : 432


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ